توانایی های رادوین جون در 1 سال و نیمگی
هر چی از شیرین کاری رادوین بگم بازم کمه .
نه اینکه فکر کنید پسرم هستااااااااااا نه
کلا همه بچه ها شیرین هستن 
اخه این فسقلی خان یه کارایی میکنه که دلم میخواد بچلونمش یا بوس بارونش کنم
اینقدر فشارش میدم همه از دوست داشتنه دیگه 
دیروز به احسان گفتم من خیلی خسته ام
پوشک رادوین رو عوض میکنی . احسان به رادوین گفت که پسرم میری از تو کمدت یه پوشک بیاری ؟
رادوین خان هم بدو بدو رفت کشو رو کشید یه پوشک از تو پلاستیکش دراورد اورد داد به احسان
ما مات و متحیر بودیم
از اینکه اینقدر متوجه کارها و حرف زدن ما هست یه لحظه تو فکر رفتیم 

به خدا بچه های الان کجا ما کجا
. تا 12 سالگی فکر میکردم گوزن ها شوهر اهو ها هستن. تا این حد .
قشنگ با گوشی من کار میکنه
میتونه بره تو قسمت فوتو و عکسها رو با انگشتش میزنه بعدی
و با وجودی اینکه گوشی لمسی هست و کار کردن براش سخته ولی میتونه به راحتی عکسها رو بیاره .
و و با انگشتش 2 بار رو عکس پشت سر هم میزنه تا زوم بشه خیلی بلا هست .
عاشق بابا جون (بابای خودم ) هست همین که بابام رو میبینه زودی خودشو از بغلم پرت میکنه بغل بابام . 
از روزهای تعطیل خیلی بدم میاد
اگه برنامه داشته باشیم خوبه
ولی اگه بخوایم تو خونه بمونیم که واقعا عذابه . چهارشنبه ایی که رفتیم حنابندون . خوش گذشت ولی احسان و عمو سامان (برادر شوهری ) اصلا پایه رقص نبودن متین و ملینا و مهسا و خاله نگین هم که زیاد نرقصیدن من مونده بودم با یه عالمه کمر قر دار .
یه خورده با خاله نگین رقصیدم و شانس اورده بودم که رادوین رو نبرده بودم چون هوا سرد بود بعد باغ یه جای ترسناکی بود تو جاده تاریک ما و عمو سامان و بچه ها بودیم زبونم قفل شده بوده
اخه خیلی ترسناک بود
پنجشنبه ایی هم دایی جون زنگ زد گفت که سیسمونی اوردیم بیایید خونمون و رفتیم اونجا . سیسمونی خیلی قشنگی بود
ایشالله 27 اذر ماه دنیا میاد . و من برای اولین بار طعم عمه شدن رو میچشم
و عمه خانم بزرگ میشم 
و شب هم رادوین رو بردیم سرزمین سحر امیز خیلی خوشش اومد ولی تعداد بازیها برای سن رادوین کم بود و تکراری 
و جمعه دلگیر هم که همش تو خونه بودم و حالم گرفته بود اخه شب قبل کیف با خودم نبردم بیرون 20 تومن پول تو دست بود که بیام بدم به احسان و حواسم نبود با پلاستیک اشغالها انداختم تو سطل اشغال کوچه 
هر چی هم به احسان گفتم برو بیار گفت من به اشغالها دست نمیزنم
خلاصه دیگه بی خیالش شدیم
بعد از ظهر هم به میترا دوستم زنگ زدم بیاد پیشم اخه حوصله ام سر رفته بود
تا 7 شب هم میترا پیشم بود و رادوین هم کلی حوصله اش سر رفته بود و میخواست بره دردر ولی حس بیرون نداشتم یه جوری تو خونه سرشو گرم کردم با هم بازی کردیم . 





بازی رادوین در خونه


توانایی های رادوین جون در 1 سال و نیمگی
