رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

توانایی های رادوین جون در 1 سال و نیمگی

1392/7/28 21:02
نویسنده : رومینا
299 بازدید
اشتراک گذاری

  هر چی از شیرین کاری رادوین بگم بازم کمه .قلب نه اینکه فکر کنید پسرم هستااااااااااا نهزبان  کلا  همه بچه ها  شیرین هستن نیشخند

اخه این فسقلی خان یه کارایی میکنه که  دلم میخواد بچلونمش یا بوس بارونش کنمماچماچ  اینقدر فشارش میدم  همه از دوست داشتنه دیگه نیشخند

دیروز  به احسان گفتم من خیلی خسته امخواب پوشک رادوین رو عوض میکنی .  احسان به  رادوین گفت  که پسرم میری از تو کمدت یه  پوشک بیاری ؟قلب  رادوین خان هم بدو بدو رفت کشو  رو کشید یه  پوشک  از تو پلاستیکش دراورد اورد داد به  احسان چشمما    مات و متحیر بودیمخنثی از اینکه اینقدر    متوجه کارها و حرف زدن ما هست  یه لحظه تو فکر رفتیم متفکرمتفکر

 به خدا بچه های الان  کجا ما کجا   چشمک. تا 12 سالگی فکر میکردم  گوزن ها شوهر اهو ها هستن.    تا این  حد .خنده

 

 قشنگ با گوشی من  کار میکنه  قلب میتونه بره تو قسمت فوتو  و عکسها رو با انگشتش میزنه  بعدی مژهو با وجودی اینکه گوشی لمسی هست و کار کردن براش سخته ولی میتونه به راحتی عکسها رو بیاره . ماچو   و با انگشتش 2 بار رو عکس  پشت سر هم میزنه تا زوم بشه خیلی بلا هست .ابرو

 عاشق بابا جون (بابای خودم ) هست همین که بابام رو میبینه زودی خودشو از بغلم پرت میکنه  بغل بابام .  لبخند

  از روزهای تعطیل خیلی بدم میاد ناراحت  اگه برنامه داشته باشیم خوبه لبخندولی اگه بخوایم تو خونه بمونیم که واقعا عذابه .   چهارشنبه ایی که رفتیم حنابندون  .  خوش گذشت ولی احسان و عمو سامان (برادر شوهری ) اصلا پایه رقص نبودن   متین و ملینا و مهسا و خاله نگین هم که زیاد نرقصیدن  من  مونده بودم با یه عالمه  کمر قر دار .نیشخند  یه خورده با خاله نگین رقصیدم و  شانس اورده بودم که رادوین رو نبرده بودم  چون هوا سرد بود بعد باغ یه جای  ترسناکی بود    تو جاده تاریک  ما  و عمو سامان و بچه ها بودیم   زبونم قفل شده بوده خنثی اخه خیلی ترسناک بود نگران  

 پنجشنبه ایی  هم  دایی جون زنگ زد گفت که سیسمونی   اوردیم  بیایید خونمون  و رفتیم اونجا  . سیسمونی خیلی قشنگی بودقلب  ایشالله 27 اذر ماه دنیا میاد .  و من برای اولین بار طعم عمه شدن رو میچشم ابروو عمه  خانم بزرگ میشم نیشخند

و شب هم رادوین رو بردیم سرزمین سحر امیز خیلی خوشش اومد ولی تعداد بازیها برای سن رادوین کم بود  و تکراری ناراحت

و جمعه دلگیر هم  که همش تو خونه بودم و حالم گرفته بود اخه  شب قبل   کیف با خودم نبردم بیرون  20 تومن  پول  تو دست بود که بیام بدم به احسان  و حواسم  نبود با پلاستیک اشغالها انداختم  تو سطل اشغال کوچه  کلافهعصبانی  هر چی هم به احسان گفتم برو بیار گفت من به اشغالها دست نمیزنمعصبانی گریه خلاصه  دیگه بی خیالش شدیم ناراحت بعد از ظهر هم به میترا دوستم زنگ زدم بیاد پیشم اخه حوصله ام سر رفته بود ناراحت تا 7 شب هم میترا پیشم بود و رادوین هم کلی حوصله اش سر رفته بود و میخواست بره دردر ولی حس بیرون نداشتم یه جوری تو خونه سرشو گرم  کردم با هم بازی کردیم . قلب

 

 

 

 

 

 

 

بازی رادوین در خونه 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

عاطفه
27 مهر 92 19:05
بابا پولدار ! زنگ میزدی من میرفتم 20 تومن و برمیداشتم نصف میکردیم ! این همه گشتید و خوشبه حالتون شده یه جمعه جایی نرفتید حالتون گرفته شده ؟ د دری شدید حسابی ! این بچه رم مثل خودتون کردید ! خدا به داد برسه


اره خدایی یه روز بیرون در نیام نگردم دلم میگیره موندم زمستون چی کنم . چشمم همش به سطل زباله تو کوچه هست . همش 20 تومنی میاد تو چشمم .
باران
28 مهر 92 3:57
واااااااااای

پسر تو هم کابینت می ریزه به هم؟

من که این قدر کابینت و کشو جمع کردم خسته شدم دراشونو کش زدم و چسب که به مدد گذشت زمان الان دیگه همه رو یاد گرفته در میاره و بعد در کابینت و کشو رو باز می کنه




منم خسته شدم به خدا ولی همه بچه ها همینجوری هستن تموم قابلمه هام کج شدن






مامان سونیا
28 مهر 92 16:40
عمه جون دلم واست تنگ شده کجایی رادین جونم بووووووسسسسسس


عزیزم ما هم دلمون براتون تنگیده ولی هر چه زنگ میزنیم نیستی که اخه .
مینا
29 مهر 92 16:04
وای یعنی منم این روزارو در پیش دارم
همین الانم سریع جای دست رو کابینتام میوفته وقتی امید (همسرم) به کابینتا دست میزنه من باید پشتش دستمال بکشم چه برسه به اون موقع فکر کنم ناراحتی اعصاب بگیرم



سلام عزیزم . کلا از الان خودتو اماده کن و تمرین کن چون بهت سخت میگذره و به نی نی هم سخت میگذره و اذیت میشه من کلا بی خیال وسایل شدم در ضمن نی نی خیلی ارزشش از وسایل خونه و زندگی بالاتره . من هم خیلی حساس بودم ولی دیگه بهتر شدم ولی باز الان هم اخر شب که رادوین خوابه من شروع میکنم به تمیز کردن ولی فردا دوباره همون میشههههههههههه ادرس وبلاگ برام نزاشتی .
ازاده
29 مهر 92 19:49
چقدر مطلب گذاشتی بابا من فقط چند روزه وقت نکردم بیام نت.شوکه شدم